چهارشنبه هفتم مرداد 1388- 11:57 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آن ها که می هراسند بسیار تند، بر آن ها که زانوی غم بغل می گیرند بسیار طولانی، بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه، " اما برای آن ها که عشق می ورزند زمان را آغاز و پایانی نیست. " (ویلیام شکسپیر)
+ |
چهارشنبه هفتم مرداد 1388- 11:57 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
عاشق عاشقی باش دوست داشتن رو دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهربانی مهربورز باآشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش. دوستهای خوب مثل ستاره هستند حتی وقتی نمی بینیشون خیالت راحت سر جاشون هستند. دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كس داد و پاداش بسيارگرفت. عشق گوهر گرانبهائيست البته اگر با متانت و پاكي همراه باشد
+ |
چهارشنبه هفتم مرداد 1388- 11:49 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
نه شادی و نه غم اندوه دائما پا برجا باقی نمی مانند. مرتبا حالتی جایش را به حالتی دیگر می دهد.اگر این مهم را درک کنید! وقتی که رنج شما را فرا می گیرد /مشوش و مضطرب نخواهید شد. چون میدانید که در مدت کوتاهی همه چیز عوض میشود. همین طور وقتی که شاد هستید. خیلی هیجان زده نخواهید شد./و به شادی به چشم یک پدیده گذرا نگاه خواهید کرد. چون میدانید که در زمان کوتاهی همه چیز دوباره تغییر می یابد!
+ |
چهارشنبه هفتم مرداد 1388- 11:47 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
یک پسر کوچک به یک ستاره نگاه کرد و گریه را سرداد ستاره گفت : پسر چرا گریه میکنی؟ پسر گفت : تو خیلی دور هستی من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس کنم ستاره پاسخ داد پسر اگر من هم اکنون در قلب تو نبودم تو نمیتوانستی مرا ببینی!
+ |
چهارشنبه هفتم مرداد 1388- 11:46 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
از هیچ دشمنی نمی هراسم/چون تو در کنار منی! آنجا که تو هستی اشک ها سوزنده نیستند. مرگ هم تلخ نیست . اگر با من بمانی/همیشه پیروزم.
+ |
یکشنبه چهارم مرداد 1388- 4:0 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
نه شادی و نه غم اندوه دائما پا برجا باقی نمی مانند. مرتبا حالتی جایش را به حالتی دیگر می دهد.اگر این مهم را درک کنید! وقتی که رنج شما را فرا می گیرد /مشوش و مضطرب نخواهید شد. چون میدانید که در مدت کوتاهی همه چیز عوض میشود. همین طور وقتی که شاد هستید. خیلی هیجان زده نخواهید شد./و به شادی به چشم یک پدیده گذرا نگاه خواهید کرد. چون میدانید که در زمان کوتاهی همه چیز دوباره تغییر می یابد!
آموختن آسان نیست!
خستگی هر آن در کمین است.
آزرده میشوی / احساس شکست میکنی.
شک میکنی که رها کنی و بگذری.
می خواهی برکناره روی و وانمود کنی که که اتفاقی نیافتاده.
اما نه! تو بازنده نیستی
که یک مبارزی
پیش از اینکه برنده باشیم باید بازنده باشیم.
باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.
باید ازرده باشیم تا روزی توانمند باشیم.
اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی / در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود!
+ |
یکشنبه چهارم مرداد 1388- 3:59 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
گرچه زندگی با درد غم همراه است. اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست. اگر دنیای خود را فرو ریخته یافتی. تکه های سالم را برگیر و به راه ادامه بده. چون در پایان / آرزوهایت را براورده خواهی یافت. به یاد داشته باش! که در پایان /همین فراز و فرودهاست که یکدیگر را توازن می بخشند. بگذار اشک هایت جاری شوند. بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد. اما تسلیم / هرگز !هرگز! به یاد آر که در تو نیرویی است که نوید واقعیت یافتن رویاهایت را می دهد. حتا آن زمان که بسیار دور می نمایند!
+ |
جمعه نوزدهم تیر 1388- 10:14 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
همسر کورش بزرگ کاسادان بود و همچون کورش از تبار هخامنشیان. پیوند این دو چهار فرزند به ارمغان آورد به نامهای کمبوجیه دوم، آتوسا، بردیا و دختری دیگر که نامش را نمیدانیم.کوروش کاسادان را بسیار دوست میداشت، و پس از مرگش سراسر امپراتوری کورش سوگواری کردند و در بابل ۶ روز را همگان به زاری نشستند.
پس از مرگ کورش، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید. وی، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه، دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد.{ولی بنا به کتاب سرزمین جاوید از باستانی پاریزی(کمبوجیه به دلیل بی احترامی فرعون به مردم ایران وکشتن 15 ایرانی به مصر حمله کرد که بردیه که در طول جنگ در ایران به سر میبرد برای انکه با کمبوجیه که برادر دوقلوی او بود اشتباه نشود با پنهان کردن خود از مردم به وسیله نقابی از خیانت به برادرش امتناع کرد ولی گویمات مغ با کشتن بردیه و شایعه کشته شدن کمبوجیه و با پوشیدن نقاب بر مردم ایران تا مدت کوتاهی پادشاهی کرد.)} در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهتی بسیار به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند. کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام بادهنوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت. کورش بجز این دو پسر، دارای سه دختر به نامهای آتوسا و آرتیستون و مروئه بود که آتوسا بعدها با داریوش اول ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.
داریوش بزرگ با پارمیدا و آتوسا ازدواج کرد که داریوش بزرگ از آتوسا صاحب پسری بنام خشیارشا شد.
+ |
جمعه نوزدهم تیر 1388- 10:13 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون وکتسیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کردهاند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه دادهاند، بیشتر شبیه افسانه میباشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفتهاند. بنا به نوشته هرودوت، آژی دهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژی دهاک تعبیر خواب خویش را از مغها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژی دهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا میترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه اول شاه آنشان که خراجگزار ماد بود، به زناشویی داد.
ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش بنام هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپانهای شاه به نام مهرداد (میترادات) داد و از او خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.
چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.
روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی میکرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دستههای مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفهای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرا، فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور دادهاست وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژی دهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کردهاست. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: «تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری است، چنین کنی؟» کوروش پاسخ داد: «در این باره حق با من است، زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات میباشم، اختیار با توست.»
آژی دهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه میگذرد با سن این کودک برابری میکند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: «این طفل فرزند من است و مادرش نیز زندهاست.» اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.
چوپان ناچار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژی دهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژی دهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژی دهاک که از او پرسید: «با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟» پاسخ داد: «پس از آن که طفل را به خانه بردم، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم» و ماجرا را به طور کامل نقل نمود.[۲] آژی دهاک چون از ماجرا خبردار گردید خطاب به هارپاگ گفت: امشب به افتخار زنده بودن و پیدا کردن کوروش جشنی در دربار برپا خواهم کرد. پس تو نیز به خانه برو و خود را برای جشن آماده کن و پسرت را به اینجا بفرست تا با کوروش بازی کند. هارپاگ چنین کرد. از آنطرف آژی دهاک مغان را به حضور طلبید و در مورد کورش و خوابهایی که قبلاً دیده بود دوباره سوال کرد و نظر آنها را پرسید. مغان به وی گفتند که شاه نباید نگران باشد زیرا رویا به حقیقت پیوسته و کوروش در حین بازی شاه شدهاست پس دیگر جای نگرانی ندارد و قبلاً نیز اتفاق افتاده که رویاها به این صورت تعبیر گردند. شاه از این ماجرا خوشحال شد. شب هنگام هارپاگ خوشحال و بی خبر از همه جا به مهمانی آمد. شاه دستور داد تا از گوشتهایی که آماده کردهاند به هارپاگ بدهند ؛ سپس به هارپاگ گفت میخواهی بدانی که این گوشتهای لذیذ که خوردی چگونه تهیه شدهاند.سپس دستور داد ظرفی را که حاوی سر و دست و پاهای بریده فرزند هارپاگ بود را به وی نشان دهند. هنگامی که ماموران شاه درپوش ظرف را برداشتند هارپاگ سر و دست و پاهای بریده فرزند خود را دید و گرچه به وحشت افتاده بود. خود را کنترول نمود و هیچ تغییری در صورت وی رخ نداد و خطاب به شاه گفت: هرچه شاه انجام دهد همان درست است و ما فرمانبرداریم.این نتیجه نافرمانی هارپاگ از دستور شاه در کشتن کوروش بود.[۲]
کوروش برای مدتی در دربار آژی دهاک ماند سپس به دستور وی عازم آنشان شد. پدر کوروش کمبوجیه اول و مادرش ماندانا از وی استقبال گرمی به عمل آوردند. کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارسها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آنها را آموخت و با آموزشهای سختی که سربازان پارس فرامیگرفتند پرورش یافت. بعد از مرگ پدر وی شاه آنشان شد.[۲]
+ |
دوشنبه پانزدهم تیر 1388- 2:7 بعد از ظهر - مصطفی گلابی
دوستم
شاید و شاید دیگر هیچ افتاده دردی جان گزا در وجودم این روزها سخت در سکوت به تو می اندیشم رفتن تو آخرین اندیشه ام را به غباری محو پیوست داد .
+ |